تبليغاتX
مي انديشم ، پس سبزم
در مورد خدا ... یا بهتر بگم ... در مورد رابطه بین بنده و پروردگار یه چیزی هست که واسم خیلی جالبه ... اونم اینه که ... :
خدا خدای همه آدما و غیر آدماس و این همه بنده و مخلوق داره ... اما ... هر کس جوری باهاش حرف میزنه و رفتار میکنه و بهش فکر میکنه گویی فقط خدای اونه ... جالبتر این که اونم یه جوری با بنده اش رفتار میکنه گویی بنده ای جز اون نداره و فقط خدای اونه

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 9:48  توسط Aarmaann  | 

بعضي مي گن هدف ، راه رو توجيه مي كنه ، يعني اگه ما هدفي داشته باشيم و اون هدف خير باشه مجازيم هر كاري براي رسيدن به اون هدف انجام بديم و اون كارها هم همه خير و مجاز هستن .

مثال : مي خوايم ازدواج كنيم ، ازدواج هدفيست خير ، به پول نياز داره ، ما پول نداريم ، بانك وام ازدواج مي ده ، ثبت نام مي كنيم ، نوبتمون 1 سال ديگس ، ديره ، پارتي بازي مي كنيم ، حق ديگران كه تو نوبت هستن رو مي خوريم و نوبتشون رو مي اندازيم عقب تر ، نوبت خودمون رو مي اندازيم جلوتر ، همه چي به خوبي و خوشي تموم مي شه .

پرسش : پارتي بازي و خوردن حق ديگران عيب نيست ؟ شر نيست ؟ گناه نيست ؟ ... ؟

پاسخ : چون در اينجا هدف خير بوده خير ، عيب نيست ، شر نيست ، گناه نيست ، ... بلكه مجاز است و حتي واجب ، چون در غير اين صورت هدف خير ازدواج انجام نمي شه و ...

 

و بر عكس ... يعني اگه هدفي شر باشه ، راه رسيدن بهش هم الزاما شر مي شه و مجاز نيست .

مثالش هم به عهده خودتون

 

مي انديشيم

 

فرض كنيم اين حرف درست ، هدف راه رو توجيه مي كنه ... و برعكس

پس اين جا دو عامل داريم ، راه و هدف .

هدف اون چيزيه كه مي خوايم محقق شه و راه هم سلسله كارهاييه كه بايد براي تحققش انجام شه .

 

اين هدف جنسش چيه ؟ نسبيه . يعني چي ؟

يعني :

هر كاري نسبت به زير مجموعه خود هدفه و نسبت به مجموعه دست بالاتر از خود راه .

مثال :

من هدفم راهيابي به دانشگاهه و براي رسيدن به اين هدف هم يه راه(مثلا درس خوندن) واسه خودم تعريف مي كنم .

خوب راهيابي به دانشگاه رو واسه چي مي خوام ؟ هدفم از راهيابي به دانشگاه چيه ؟ بعدش چي ؟

 راهيابي به دانشگاهو واسه اين مي خوام كه ... هدفم اينه كه ... كه بعدش ...

ليسانس بگيرم .

پس راهيابي به دانشگاه راهي مي شه واسه گرفتن ليسانس كه هدفش باشه .

و همين طور گرفتن ليسانس راهي مي شه براي رسيدن به هدف اشتغال .

و ...

 

همين طور كه مي بينيم راهيابي به دانشگاه هدف بود و راهش درس خوندن (در واقع راهيابي به دانشگاه نسبت به درس خوندن هدف بود) ، اما بعدش راهي شد براي هدف ليسانس (يعني ليسانس نسبت به راهيابي به دانشگاه هدف بود) ، و ...

پس اين راه و هدف كه تعريف كرديم نسبي هستن ، نه مطلق .

 

حالا فرض كنيم هدف خير و نسبي Y وجود داره و راه نسبي X براش تعريف شده .

طبق فرض چون Y خيره پس X هم الزاما خيره .

طبق تعريف X سلسله كارهاييه كه ...

پس X مجموعه اي از كارها و راه هاي مختلفه كه اگه همگي محقق شن X محقق مي شه .

در واقع X نسبت به Y راهه و نسبت به زير مجموعه هاي خودش هدف .

پس هدف جديد X شد و راه جديد هم زيرمجموعه هاش كه x مي ناميمشون .

طبق فرض اگر X خير باشه xها هم الزاما خيرن .

دونه دونه xها رو هم مي شه به زير مجموعه هايي تقسيم كرد و همين فرض رو براشون بيان كرد و ... اين كار رو تا جايي كه ممكنه ادامه داد .

 

حال اگر حتي يكي از اين راه ها ، X يا يكي از xها يا ... ، شر باشن چي ؟

طبق فرض چون براي رسيدن به هدف خير هستن پس مجازن .

اما از طرفي اون راه شر هم نسبيه و نسبت به زير مجموعه خودش هدف حساب مي شه .

پس در اينجا به هدفي شر رسيديم كه طبق فرض بايد ازش اجتناب شه .

اما اگه ازش اجتناب شه اهداف خير دست بالاتر و در نهايت Y (و پس از آن) محقق نمي شن .

 

يعني طبق فرض Y نبايد انجام شه .

در حالي كه قبلش طبق همون فرض گفتيم Y بايد انجام شه .

و اين يعني تناقض و دليلش هم فقط و تنها فقط اشتباه بودن فرض مي تونه باشه .

پس ... :

 

هدف راه را توجيه نمي كند ... و برعكس

 

مگر اين كه بگيم ... :

 

هدف راه را توجيه مي كند ... و برعكس

به شرطي كه اين فرض را براي تمامي زير مجموعه هاي بي نهايت كوچك راه به كار بريم

 

... و اين داستان ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  85/10/17ساعت 14:37  توسط Aarmaann  | 

 

براش مي شه دو كاربرد بيان كرد ، براي رسيدن به حقيقت و براي رسيدن به واقعيت . به اين ترتيب دو نوع كاربر هم مي شه براش تعريف كرد ، اوني كه ازش براي رسيدن به حقيقت استفاده مي كنه و اوني كه ازش براي رسيدن به واقعيت استفاده مي كنه .

 

كاربرد دوم يعني استدلال انجام شه تا واقعيتي توجيه شه ، بي توجه به اين كه اون واقعيت مطابق حقيقت هست يا نه .

كاربر نوع دوم هم كسيه كه استدلال رو ابزاري براي توجيه واقعيات قرار مي ده .

كاربر نوع اول كسيه كه استدلال رو ابزاري براي رسيدن به حقايق قرار مي ده .

كاربرد اول هم يعني استدلال انجام شه تا حقيقتي پيدا شه ، بي توجه به اين كه اون حقيقت در واقعيت وجود داره يا نه .

 

كاربرد اول حسن استفاده و كاربرد دوم سوء استفاده

 

پ.ن. : يقيناً در استدلال كاربرد دوم ايراداتي وجود داره ، اما ...

هر چه كاربر نوع دوم باهوش تر و مجرب تر ، پيدا كردن ايرادات هم دشوارتر

 

+ نوشته شده در  85/09/30ساعت 14:29  توسط Aarmaann  | 

 

يه بار يه دوستي گفت : آيا انسان ها واسه فكر هم مجازات مي شن ؟ يعني اين كه ما به هر چيزي هم كه فكر كنيم و اون چيز رو حتي عملي هم نكنيم و عمل اون فكرمون گناه داشته باشه اشكالي داره ؟

خودش در جواب گفت : فكر كنم فكر تا جايي كه عملي نشه اشكال نداره ...

 

نظر شما چيه ؟

 

شايد بشه گفت بستگي داره

مثلا بستگي داره به اين كه نيت اون فكر چي باشه ؟ خير باشه يا شر ؟ مثلا نيت اين باشه كه انسان ببينه در اون شرايط خاص چه واكنش صحيحي انجام بده ، اين باعث مي شه عمل انسان پيشرفت كنه ، پس اين فكر مجاز و حتي خوبه

يا مثلا انسان وقتي اون فكر رو مي كنه چه حالتي داره ؟ مثلا لذت مي بره از اون فكر پليد يا نه . طبيعتا لذت بردن از پليدي خوب نيست چون ممكنه در عمل هم باعث پليدي بشه ، حتي شايد خود اين لذت هم في نفسه خوب نباشه

يا شايد بشه گفت به ماهيت اون چيزي كه بهش فكر مي كنيم هم بستگي داره ، شايد بعضي چيزا باشن كه صرفا عمل بهشون ايراد داره و نه فكر كردن بهشون

باز مي شه گفت به نتيجه اون فكر بستگي داره ، يعني تاثيري كه اون فكر در عملمون مي ذاره

شايد اون فكر باعث آلودگي روح بشه و اين خودش اثرات بد روحي داره واسه انسان و چه بسا در عملش هم بروز كنه

اينم در نظر بگيريم كه گاهي اوقات شرايطي پيش مياد كه انسان افكارشو به زبون مياره و اينجاس كه كار خراب مي شه ، مثلا انسان مست يا خواب آلود يا انساني كه مشاعرش رو از دست داده يا مثلا كسي كه آلزايمر داره يا ... خيلي راحت افكارشو به زبون مياره

يادمون هم باشه كه كنترل وسوسه و فكر كار خيلي سختيه و چه بسا اين افكار پليد قدرت انسان رو در كنترل وسوسه و فكر كم كنه و باعث شه افكار پليد ديگه اي به سراغ آدم بياد و اونا تاثير بدشون رو در عمل هم بذارن

شايد هم ...

نظر شما چيه ؟

 

تقريبا تو همه اينايي كه گفتم يه چيز مشترك بود ، تاثير اون فكر در عمل . حالا شايد اين تاثير در دراز مدت خودشو نشون بده و شايد هم غير مستقيم و با چند واسطه و به صور مختلف خودشو نشون بده (و نه به همون شكلي كه در فكر مي گذشته) و شايدم ... اما شايد بشه اين نتيجه اوليه رو گرفت كه هر فكري كه به هر نحوي باعث عمل پليد در انسان بشه پليده و بايد ازش اجتناب كرد

حالا اين سوال پيش مياد كه اگه فكر به هيچ نحو در عمل تاثير منفي نذاره چي ؟ اصلا آيا همچين چيزي ممكنه ؟ ممكنه به چيزي فكر بشه اما در روح و عمل انسان هيچ تاثير نذاره ؟ يا در روح تاثير بذاره اما در عمل نه ؟ اين مي تونه علامت سوال اولم باشه .

شايد طبق نوشته هاي پيشين بشه گفت ممكن نيست . اما بيايم نوشته هاي پيشين رو موقتا فراموش كنيم . آيا ممكنه ؟

اگر ممكنه ، پس مي گيم تا وقتي كه بشه عمل رو كنترل كرد اون فكر پليد مجازه . حالا اين سوال پيش مياد كه آيا افكاري هستن كه في نفسه پليد باشن حتي اگه به هيچ نحو عملي نشن ؟ اگر هستن چه خوب مي شه چند تا مثالشو بدونم . اين مي تونه علامت سوال دومم باشه

اگر ممكن نيست هم علامت سوال سومم پيش مياد كه ، آيا ممكنه تاثير عملي فكر بد ، خوب باشه ؟ يعني آيا ممكنه اون تاثير عملي ، كه وجودش در اينجا حتمي فرض شده ، به سمت خير هدايت بشه ؟ و آيا ممكنه تاثيرات بدي كه رو عمل مي ذاره حذف بشن ؟

 

طبق چيزايي كه گفته شد سه تا علامت سوال دارم و در مورد جوابشون بايد بگم كه ... نظر شما چيه ؟

 

در كل ... نظر شما چيه ؟

 

(با سپاس از دوستي كه به اين فكر انداختم)

 

+ نوشته شده در  85/08/29ساعت 20:15  توسط Aarmaann  | 

 

يه وقتايي هست كه يه كاري مي خواي بكني ... منتظر يه اتفاقي هستي ... كه خيلي دوست داري خوب پيش بره ... بهش برسي ... اتفاق بيفته ... موفق بشي توش ... واسه همينم مياي براي تحققش هر كاري لازمه مي كني ... و هر كاري مضره نمي كني ... اما محقق نمي شه ... در حالي كه كاملا هم خير بوده و با تحققش فقط خير عايد خودت و ديگران مي شده ... اما محقق نمي شه ... بهش هم بدجوري نياز داشتي و داشتن ... اما محقق نمي شه ... حتي واسش كلي دعا و نذر مي كني ... اما محقق نمي شه ... از همه جهات هم به قضيه نگاه مي كني و تمام تمهيدات لازمه رو مي انديشي و بهشون عمل مي كني ... اما باز محقق نمي شه ... اون موقس كه مي پرسي چرا ؟!! ... آخه چرا اينجوريه ؟؟!!! ... من كه نيتم خير بوده ... كارمم خير بوده ... نتيجشم خير بوده ... راهي كه واسش انتخاب كردم هم خير و درست بوده ... بهش هم كه بدجوري نياز داشتم و داشتن ... !!! ... پس ديگه چراااااااا ؟؟؟!!!!! ... بيا فرض حكمت رو هم مردود بدونيم ... يعني نگيم حتما حكمتي توش بوده و صلاح اين بوده كه محقق نشه ... پس چي بگيم ؟!! ... بيا يه خورده بيشتر بيانديشيم ... انديشه هامون رو از بند اين حد و مرز رها كنيم و فراتر بريم ... كودوم حد و مرز ؟ ... حد و مرزي كه به همون اتفاق ختم مي شه ... به همون كار ختم مي شه ... يعني چي ؟ ... يعني بيايم رو كاراي ديگمون فكر كنيم ... رو كارايي كه كرديم و اتفاقاتي كه افتاده ... اونايي كه هيچ جور نمي شه به ايني كه الان دنبالشيم ربطشون داد ... كارايي كه كرديم و غلط بودن و اون طور كه بايد و شايد ضررشو نديديم ... و با خودمون گفتيم كه ... اي ول ... هر كاري دلم خواست كردم و هيچيمم نشد ... اما با خودمون نگفتيم كه ... پس چرا ضرر اين كارمو نمي بينم ؟! ... چرا نگفتيم ؟ ... چراش مهم نيست ... مهم اينه كه نگفتيم ... و مهم اينه كه بعدش فراموش كرديم اون كار و ضررِ نديدش رو ... حالا بيا دوباره به ياد بياريم اون كارها و ضررهايِ نديدشون رو ... بذارشون كنار اين جا كه كار غلطي نكردي اما داري ضرر مي بيني ... چي مي بيني ؟ ... احيانا نمي بيني كارايي كه در گذشته كردي و غلط بودن الان دارن ضررشونو نشون مي دن ؟ ... بهتره ببيني چون همينه ... واقعيته ... حقيقته ... بهتره ببيني چون با ديدنش مي فهمي جاي اين كه شاكي باشي ... كه چراااااااا ؟؟!!! ... بايد شاكر باشي ... كه چه خوووووووب ... چه خوب كه ضررشو زودتر ديدم و نموند واسه آينده ... آينده اي كه شايد چندان نزديك نباشه (if you know what I mean) ... بهتره ببيني واسه اعمال حال و آيندت ... كه هر وقت خواستي عمل غلطي انجام بدي بدوني ضررشو دير يا زود مي بيني ... پس انجام نده ... چون در عدالتش شكي نيست ... و اگرم انجام دادي برو دعا كن كه زودتر ضررشو ببيني ... كه فردا خيلي ديره ... بهتره ببيني تا يادت باشه ... كه اگر مي خواي موفق باشي ... اگر مي خواي اتفاقات و كاراي مورد علاقت محقق بشن ... اگر مي خواي خوشبخت بشي ... اگر مي خواي ... بايد تو همه مراحل زندگيت درست عمل كني ... و هر چه اعمال درستت كمتر باشن ... كمتر موفق مي شي ... كمتر اتفاقات و كاراي مورد علاقت محقق مي شن ... كمتر خوشبخت مي شي ... كمتر ... و بالعكس ... چرا ؟ ... چون مراحل مختلف زندگي به هم پيوستن ... شايد اين پيوستگي رو تو نبيني ... اصلا شايد از نظر علمي هم پيوسته و مربوط بودنشون به هم به كلي مردود باشه ... اما يكي هست كه به زيبايي هر چه تمام تر به هم ربطشون مي ده ... همون يكي كه تو عدالتش شكي نيست ... و حالا كه اين همه رو خوندي ... فكر كنم بتوني به وضوح و از كنه وجود به اين حرف برسي كه ...

 

He works his work in mysterious ways , Some people like it , Some people don't

 

(شرمنده كه از جملات انگليسي استفاده كردم)

 

+ نوشته شده در  85/07/30ساعت 21:50  توسط Aarmaann  | 

 

و واقعاً كه آدمي موجوديست بس فراموشكار

 

حالا اين خوبه يا بد ؟ بديهيه كه اگر حدش رعايت بشه خوبه ... و گر نه بد

 

+ نوشته شده در  85/07/21ساعت 22:14  توسط Aarmaann  | 

 

... (خدا) بر خويش رحمت و بخشايش را فرض و لازم كرده ...

... خدا بر خود رحمت و مهرباني را فرض نمود كه هر كس از شما كار زشتي به ناداني كرد و بعد از آن باز توبه كند و اصلاح نمايد البته (خدا او را مي بخشد كه بسيار) خدا بخشنده و مهربان است .

... خداي شما با آن كه داراي رحمت بي منتهاست عذابش را از فرقه بدكاران باز نخواهد داشت .

... همانا خدا سخت زودكيفر و بسيار بخشنده و مهربان است .

و اگر از خدا به تو ضرري رسد هيچ كس جز خدا نتواند تو را از آن ضرر برهاند و اگر از او به تو خيري رسد (هيچ كس او را از آن منع نتواند كرد) كه او بر همه چيز تواناست .

پس هر كه را خدا هدايت او خواهد قلبش را به نور اسلام روشن و منشرح گرداند و هر كه را خواهد گمراه نمايد دل او را از پذيرفتن ايمان تنگ و سخت تنگ گرداند ... خدا آنان را كه به حق نمي گروند مردود و پليد مي گرداند .

 

ما پيغمبران را جز بر آن كه (خوبان را به رحمت حق) مژده دهند و بترسانند نفرستاديم ...

بگو اي پيغمبر ... (خدا) وحي مي كند به من آيات اين قرآن را تا به آن شما و هر كس از افراد بشر را كه خبر اين قرآن به او رسد بترسانم ...

و قوم تو آن (آيات قرآن) را تكذيب كردند در صورتي كه حق محض هم آن بود بگو اي پيغمبر من نگهبان شما نيستم .

 

در قيامت بر كساني كه پرهيزكارند عقوبت حساب بدكاران نخواهد بود وليكن فقط بر آن ها است كه بدان را (پند داده و) متذكر سازند شايد از كار خود پرهيز كنند .

 

... ما در كتاب آفرينش بيان هيچ چيز را فروگذار نكرديم ...

 

+ نوشته شده در  85/07/14ساعت 22:18  توسط Aarmaann  | 

 

توانايي ، مسئوليت مي آورد ... توانا ، بايد مسئوليت بپذيرد ... مسئول ، بايد توانا باشد

 

مسئوليت ، حقوق لازم دارد ... دارايِ حقوق ( = توانا ) ، بايد مسئوليت بپذيرد ... مسئول ( = توانا ) ، حقوق لازم دارد

 

مسئوليت ، انتظار به همراه دارد ... از مسئول ( = توانا ، دارايِ حقوق ) ، انتظار مي رود ... مسئول ( = توانا ، دارايِ حقوق ) ، بايد پاسخگوي انتظارات باشد

 

 

اين يعني عدالت ... و فقط همين

 

(اين نوشته به هيچ وجه سياسي نيست)

 

+ نوشته شده در  85/07/07ساعت 12:26  توسط Aarmaann  | 

 

احترام گونه هاي مختلف داره ...

 

احترام سنتي كه به بزرگتر و پدر و مادر و اقوام و ... گذاشته مي شه و در واقع طبق فرهنگ و عُرف و ... هست

احترام پيش فرض كه در برابر كسي اعمال مي شه كه نمي شناسيمش و در ديدارهاي اوليه باهاش هستيم و فرض بر اينه كه بايد بهش احترام گذاشت مگر خلافش ثابت بشه

احترام متقابل كه يه جور مبادله هست ، چيزي از طرف مقابل به ما مي رسه و ما هم در قبالش بهش احترام مي ذاريم ، يا احترام مي ذاريم كه چيزي از طرف مقابل به ما برسه ، حالا اون چيز مي تونه احترام باشه يا پول يا نصيحت يا محبت يا ...

احترام شخصيتي كه در واقع احتراميه كه به شخصيت طرف مقابل مي ذاريم ، يعني طبق شناختي كه از طرف مقابل داريم شخصيتش رو تحسين مي كنيم و به همين دليل قابل احترام مي دونيمش و بهش احترام مي ذاريم . منظور از شخصيت اين نيست كه كت و شلوار بپوشه و هميشه تو حرف هاش با صيغه جمع حرف بزنه و هيچ وقت اول وارد جايي نشه و ... كه اين ها مي شن همون احترام متقابل ، منظورم مجموعه اخلاقيه كه شخص از خودش نشون مي ده و شخصيتش رو در ذهن ما ترسيم مي كنه ، حالا شايد از ما كوچيك تر باشه و چيزي هم ازش به ما نرسه و ... اما به همون دلايل مذكور بهش احترام مي ذاريم

احترام تربيتي كه براي آموزش انجام مي شه ، مثلا جلوي بچتون به خودش يا ديگران احترام مي ذاريد تا ياد بگيره اين كار پسنديده رو ، يا به كسي كه بهتون بي احترامي مي كنه احترام مي ذاريد تا هم به اشتباهش پي ببره هم تنبيه شه هم احترام گذاشتن رو ياد بگيره

احترام بزرگمنشانه كه رنگ بخشايش داره ، يعني به كسي كه لياقتشو نداره و احترام و اينجوري حرفا سرش نمي شه احترام مي ذاريد با اين نيت كه حالا اين يه اشتباهي كرده و من به بزرگي خودم ببخشم و كار اشتباه اونو تكرار نكنم و ...

و ...

اگر دنبال حق مطلب باشيم احترام حقيقي رو همون احترام شخصيتي تشخيص مي ديم

 

هر چند شايد بنا به شرايط مجبور باشيم كمي از گونه هاي ديگه رو هم رعايت كنيم

 

(البته اگر دقت كنيم احترام پيش فرض هم زير مجموعه احترام شخصيتيه)

 

+ نوشته شده در  85/07/01ساعت 22:25  توسط Aarmaann  | 

 

ويژگي ها دو گونه اَن ، ذاتي و اكتسابي

ذاتي اوناييَن كه از اول با اون جسم يا شخص يا ... هستن

اكتسابي هم اوناييَن كه به مرور زمان به وجود ميان

 

مثلا قدرت رضازاده اكتسابيه اما قدرت من ذاتي

 

شايد بشه يه گونه تركيبي هم تعريف كرد ، يعني از تركيب يه ويژگي ذاتي و يه ويژگي اكتسابي يه ويژگي جديد پديد بياد . كه الان مثالي براش ندارم اما مطمنئم مثال هايي داره

 

اين دو مي تونن روي هم تاثير هم بذارن ، مثلا رضازاده ذاتا از من ضعيف تر بود اما با تمرين و ممارست به صورت اكتسابي خودشو قوي تر كرد

 

البته مطمئنا اگر رو يه ويژگي ذاتي به صورت اكتسابي كار بشه و در پرورشش سعي بشه خيلي بهتر نتيجه مي ده . مثلا اگر رضازاده از اول جاي بازوهاش رو پرورش لُپ هاش كار مي كرد خيلي موفق تر بود

 

حالا دو كار مي شه كرد :

اول اين كه همينجوري و معمولا از روي لجبازي و بي فكري يه سري اهداف واسه خودمون تعريف كنيم و تمام تلاشمون رو (به صورت اكتسابي) بكنيم كه بهشون برسيم ، بي توجه به اين كه چقدر اين اهداف و تلاشي كه مي كنيم با ويژگي هاي ذاتي و توانايي ها و شرايط و علايق و ...مون تناسب دارن .

دومي اين كه ... اول ويژگي هاي ذاتي و توانايي ها و شرايط و علايق و ...مون رو خوب بشناسيم و طبق اونا اهدافمون رو تعريف كنيم و سپس (به صورت اكتسابي) در رسيدن بهشون تلاش كنيم .

 

شكي نيست كه دومي بهتر نتيجه مي ده

 

چه بهتر كه در هنگام قضاوت هم اين ويژگي ها رو در نظر بگيريم

 

+ نوشته شده در  85/06/21ساعت 21:52  توسط Aarmaann  | 

 

حالا از كجا بفهميم دلمون پرورش پيدا كرده ؟ طبيعتا هر چه ببينيم تصميمات عقل و دلمون شبيه شدن يعني دلمون بيشتر پرورش پيدا كرده (دلِ پرورده ) و از يه جايي به بعد مي تونيم رو تصميماتش حساب كنيم .

 

حالا چگونه صحت تصميمات دل (يا حتي عقل) رو كنترل كنيم ؟ ساده است ، هر جا شكي كرديم يا شبهه اي داشتيم مي تونيم يه چند پله عقب بيايم و از روي آگاهي هاي ابندايي تر (اما يقيني تر) اون مساله رو بررسي كنيم ، شايد سخت تر باشه و بيشتر طول بكشه اما مطمئن تره . و ترجيحا اين بررسي از زواياي مختلف باشه تا اعتبارش بالا بره . حتي مي تونيم به تجربه هاي مشابه گذشته هم رجوع كنيم و ببينيم چه نتايجي در پي داشتن .

همون طور كه اون عارف بزرگ مي گه : عارف به جايي مي رسد كه الهاماتي از عالم غيب به او مي شود ، اينجا كار عارف سخت مي شود كه اين الهامات الهي است يا شيطاني ؟

 

- اين پرورش دل كه مي گيم نسبيه ، يعني هيچ وقت نمي تونيم بگيم دلمون اون قدر پرورش پيدا كرده كه همه حرف هاش درسته و ديگه نيازي به عقل نداريم ، اصلا ممكنه مسائلي پيش بياد كه ماهيتا به محدوده دل مربوط نمي شن (و بالعكس ... همون طور كه او مي گه : دل را زبانيست كه عقل را توان درك آن نيست) .

- پرورش دل به اين راحتي ها نيست و بهتره زود به خيال خامِ پرورش يافته شدنش اسير تصميمات غلط نشيم .

- اگر اين طور پيش بزيم مي تونيم بگيم بيشتر تصميماتمون درستن .

- به هر حال انسان ناقصه و اشتباه مي كنه اما اگر در حد توان اين كارها رو بكنه (خدا هيچ كس را تكليف نكند مگر به قدر توانايي او) اون قدر اشتباهاتش كم مي شه كه بشه ازشون صرف نظر كرد و اصلا مسائلي هم كه در زندگي براي يه نفر پيش ميان كمابيش در حد تواناييشه .

- و در آخر با تمام اينهايي كه گفته شد + آيات فراواني كه لزوم استفاده از عقل رو بيان مي كنه كماكان مي تونيم بگيم :

 

هميشه بايد تصميماتمون ( حرف هامون ، كارهامون ، اعتقاداتمون ، ... ) عقلاني باشن

 

+ نوشته شده در  85/06/12ساعت 22:1  توسط Aarmaann  | 

 

دل و عقل با هم در ارتباطن و روي هم تاثير مي ذارن پس هر چه بيشتر تصميماتمون عقلاني باشن خودبخود دلمون هم پرورش پيدا مي كنه (و اگر خودبخود نباشه ، خودمون بايد همزمان پرورشش بديم) و هر روز بيش از ديروز با عقلمون هم صدا مي شه .

هر چه بيشتر در سير تصميم گيري هاي عقلاني پيش بريم با مسائل پيچيده تري روبرو مي شيم و (طبق نوشته قبلي) احتمال اشتباه عقل بالا مي ره و حتي مسائلي پيش ميان كه به دليل ماهيتشون عقل نمي تونه در موردشون كاري بكنه .

اينجاست كه مي شه به حرف دل رجوع كرد ، دلي كه پرورش يافته و احتمال اشتباهش كم شده . و اصلا اعتباري نيست براي حرف دل ، مادامي كه توسط عقل پرورش نيافته .

 

و چون اين دل توسط عقل پرورش يافته و اين حكم (كه از يه جايي به بعد تصميمِ بر پايه دل معتبر مي شه) هم عقلاني بود ، پس اون تصميمي كه بر پايه دل گرفته مي شه هم عقلانيه و رنگ عقلاني داره و ... ، در واقع بكارگيري عقل مقدمه ايه براي بكارگيريه دل و دل هم در محدوده عقل و زير نظر اون كار مي كنه . پس نتيجه اوليه در نوشته قبلي هنوز معتبره :

 

هميشه بايد تصميماتمون عقلاني باشن

 

... ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  85/06/05ساعت 22:11  توسط Aarmaann  | 

 

تصميمات (و كارها و حرف ها و ...) بر دو پايه مي تونن باشن : عقل ، دل .

تصميمي كه پايش دل باشه ، بر خلاف تصميم عقلاني ، هيچ اعتباري بهش نيست و بايد ازش اجتناب كرد .

بنابراين اگر به دنبال موفقيت و انجام كار صحيح هستيم بايد ...

 

هميشه تصميماتمون عقلاني باشن

 

پس چرا توانايي تصميم گيري بر اساس دل در آدم آفريده شده ؟

براي به دست اومدن نتايج عقلاني دو عامل نقش داشتن : فرضيات و روابط . اگر اين دو درست باشن نتايج بدست اومده بر پايشون يقينا درستن .

اما اگر درست نباشن چي ؟ به هر حال انسان و عقل انسان ناقصه و ممكنه در هر دوي اين عوامل اشتباه كنه ، به ويژه با پيچيده شدن مساله و پيش رفتن در سير نتيجه گيري ها و استفاده از نتايج حاصله به عنوان فرضيات مساله اي ديگر و ... الي آخر .

 

پس تكليف چيه ؟

 

... ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 21:41  توسط Aarmaann  | 

 

عليت در فيزيك : هر گونه تغييراتي در  خروجي يك سيستم ريشه در تغييراتي در ورودي آن دارد ، و لا غير .

عكس عليت در فيزيك : هر گونه تغييراتي در ورودي يك سيستم به تغييراتي در خروجي آن منجر مي شود ، و لا غير .

 

عليت در فلسفه : هر معلولي علتي دارد .

عكس عليت در فلسفه : هر علتي معلولي دارد .

 

پس :

هر كاري انجام دهيم مطمئنا آينده را تغيير مي دهد ... و بالعكس

 

+ نوشته شده در  85/05/30ساعت 22:20  توسط Aarmaann  | 

 

حرفايي هستن كه نبايد گفته بشن ، چون هر واكنشي در برابرشون انجام بشه بده ، حتي اگر واكنشي انجام نشه هم بده . و اين به دليل نابجا بودن اون حرفه ، حتي اگر به خودي خود بي عيب و مجاز باشه .

همين طور هستن سوالاتي كه نبايد پرسيده بشن ، چون هر جوابي بهشون داده بشه بده ، حتي اگر جوابي داده نشه هم بده . و اين به دليل نابجا بودن اون سواله ، حتي اگر به خودي خود بي عيب و مجاز باشه .

 

اي اهل ايمان هرگز از چيزهايي مپرسيد كه اگر فاش گردد شما را زشت و بد مي آيد و غمناك مي شويد و ...

او : در جهل آدمي همين بس كه حرف حق را هر جايي بزند .

 

همچنين است در مورد نا كردني ها

 

+ نوشته شده در  85/05/27ساعت 14:1  توسط Aarmaann  |